هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

235

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

دارم كه شما را شادمان مىكند . آنان به گرد شتر من روى آوردند . به آنان گفتم : محمد و اصحابش چنان شكستى خورده‌اند كه هرگز مانندش را نشنيده‌ايد . اصحاب وى كشته شدند و خود وى به دست يهود اسير گشته و آنان تصميم گرفته‌اند وى را به نزد شما بفرستند تا شما او را به انتقام مردان خود بكشيد . آنان شادمان گشته از هر سو در مكه بانگ برداشته اهل آن را به اين خبر مژده مىدادند ، و مىگفتند محمد در دست يهود اسير گشته و آنان به زودى وى را به شما پيشكش مىكنند تا در ميان شما كشته شود . ( 1 ) حجاج سپس به آنان گفت : شما مرا بر گرفتن اموالم از بدهكارانم يارى دهيد ، زيرا مىخواهم بلافاصله به خيبر بروم تا از آنچه يهود از محمد غنيمت گرفته‌اند پيش از آنكه تاجران بر من پيشى گيرند خريد كنم . آنان نيز با شتاب همهء طلبهاى مرا جمع‌آورى كردند . من به نزد همسر خود رفتم و از وى همهء آنچه را كه در نزد او داشتم دريافت كردم و به او گفتم : من شتابان بازمىگردم ، شايد از آنچه يهود از محمد غنيمت گرفته‌اند ، پيش از آنكه تاجران بر من پيشى گيرند چيزى به دست آورم . اين خبر به سريعترين صورت ميان محله‌ها و خاندان‌هاى مكه پراكنده شد و هر كس به ديگرى مژده مىداد . بانگ و فريادها بالا گرفت و مكه در آن ساعتها شادمانى و سرورى را شاهد بود كه در تاريخ دراز خود نديده بود ، ولى وقتى اين شايعه به هاشميان رسيد نزديك بود قالب تهى كنند . ( 2 ) عباس بن عبد المطلب چون شايعه را شنيد با شتاب به سراغ من آمد و درحالىكه من در چادر تاجران بودم در كنار من قرار گرفت و به من گفت : اى حجاج ، اين چه خبرى بود كه با خود آوردى ؟ گفتم : آيا مىتوانى آنچه را به تو مىسپارم نگهدارى ؟ گفت : آرى ، گفتم : پس صبر كن تا تو را در جاى خلوتى ديدار كنم ، زيرا اكنون من مشغول گردآوردن اموالم مىباشم . وى از من جدا شد تا آنكه من از جمع همهء اموالى كه در مكه داشتم آسوده شدم و خواستم از مكه بيرون روم . در اين هنگام با او خلوت كردم و به او گفتم : اى ابو فضل ، سه روز سخن مرا پيش خود نگهدار ، زيرا مىترسم مكيان در تعقيبم